| !It's a deja vu | |
|
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٧
جالبه که وقتی به چیزی زیاد فکر می کنی و تحلیلش می کنی، معنیشو از دست میده مثلا وقتی از کسی خوشت میاد وقتی فکر می کنی به این موضوع و سعی می کنی تجسم کنی اسمشو، صداشو، صورتشو، کلا اون آدم محو میشه ذهن چقدر ضعیفه تو بازسازی جزییات نمی تونی تصویر رو نگه داری، نمی تونی لمسش کنی،نمی تونی تجزیش کنی، از لای انگشتات می چکه هم دوست داشتن معنیشو از دست میده هم اون آدم انگار نیست، غریبست سهشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧
بعضی وقتا دلم یه جمع دوستانه می خواد چند تا دوست قدیمی، تو یه جایی که بشه موزیک گوش داد و سیگار کشید و حرف زد و راحت بود یه عکس مربوط یا یه جمله تو یه وبلاگ باعث میشه یه جایی توی سینم فشرده بشه فکر کنم که اینطوریه که بعضی حس ها و تجربه ها مستلزم یه شرایطیه، یعنی با بعضی آدم ها یا مکان ها ممکن میشه و نباید بیهوده تلاش کنی که به هر قیمتی زندشون کنی چون نمیشه، اون حس اصیل رو بهت نمیده و آخرش ته مزه ی ناامیدی میمونه باید گذاشت و گذشت و هی نچسبید به رگه های خاطرات
جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸٧
نالان و غرغرو و خسته و بد اخلاق، اه No, life is not going my way, I need a break here )))): پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٧
یه دنیای کوچک امنه که جرات نمی کنیم از مرزهاش عبور کنیم انگار، که وقتی بگذریم دیگه نمی تونیم برگردیم و اون بیرونم چیزی برای ما نیست می دونیم که واقعی نیست، اما انگار با یه توافقی می خوایم همینطوری نگهش داریم خیلی ساده در مورد واقعیت های ناخوشایند حرف نمی زنیم و به تظاهر کودکانمون ادامه می دیم پنجشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٧
آقا جان نکنید این کار رو عرصه رو برای طرف مقابل اینقدر تنگ نکنید اینقدر همیشه همه جا نباشید اینقدر هر ساعت زندگیشو نپرسید داره چکار می کنه فرصت بدید که با شما نباشه، که مجبور نباشه هی توضیح بده و توجیح کنه و دروغ های سخت تر ببافه مجبورش نکنید که به جای ٣٠، ۴٠ درصد، ٠ یا ١٠٠ درصد بودن با شما رو انتخاب کنه! جمعه ۱٢ مهر ،۱۳۸٧
قانون برابری عشق
هیچ می دونستید که جای خالی یک نفر با چندین نفر که جمع علاقه ات بهشون با علاقه ات به شخص غایب برابره پر میشه؟ البته اینم بگم که تضمینی وجود نداره ولی از بیکاری و دست روی دست گذاشتن بهتره
سهشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٧
بعضی وقتا می شینم و دفتر خاطرات بچگی هامو ورق می زنم، بچگی که نه راهنمایی مثلا و اینقدر خنده داره و کودکانست، البته هرچند آخرش اینقدر یاد قدیما افتادم و خاطراتم زنده شده که همیشه در آستانه ی گریه کردنم اوایل هر روز می نوشتم، بعد به مرور زمان هی فرکانس نوشتنم کم شده الان سالی یکی دو بار می نویسم و هر بار خلاصه ی زندگیمو از آخرین دفعه ای که نوشتم ادامه میدم نمی دونم چرا می نویسم، دیگه خوندنش جالب نیست اینطوری شاید یه زمانی به درد بخوره اگه زندگیمو یادم رفته باشه شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧
بعضی اوقات به فکر می افتم که آیا من دوباره عاشق میشم؟ دوباره وقتی یه نفر از دور میاد من ضربان قلبم میره بالا؟ الان من اون روزها خیلی دور به نظر می رسه، که هر روز صبح که از خواب بیدار میشه یه لحظه همه چیز یادش بیاد، یادش بیاد که اونم داره نفس می کشه یه جایی همین ورا و ناخودآگاه لبخند بزنه فکر کنم موزیک خونم کم شده! شنبه ٦ مهر ،۱۳۸٧
من الان ٢۴ سالمه، و جدیدا فکر می کنم دارم بزرگ میشم، یه ذره از جنبه ی ترسناکش یه زمانی یادمه فکر می کردم ١٧ سالگی سن خوبیه و وقتی دیگه خیلی ازش گذشت گفتم ٢٢ سالگی خوبه و الان هرکاری بکنم نمی تونم ٢٢ ساله بمونم یهو انگار متوجه شدم نه جدی نمیشه جلوی بزرگ شدنو گرفت! فکر می کردم قراره خیلی تجربیات بیشتری از اونچه الان دارم داشته باشم پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٧
آقا جان من واقعا دلم می خواد فارسی بنویسم، هرچند تایپ کردنش سخته و هی فکر می کنم که هرچه خلاصه تر راحت تر، و یک نمونه اش هم اینجاست که دلیلی نداشت الان همه ی اینا رو بگم باز خوبه که پاییزه، من پاییز و زمستون رو بیشتر از بهار و تابستون دوست دارم پاییز خوشرنگه، با لباس های خوشگل، میشه نشست با یه قهوه ی گرم گتاب خوند یا با منظره ی برگ های نارنجی و قرمز سیگار کشید اینا رو گفتم که شما هم گول بخورید و پاییز رو دوست داشته باشید اما به غیر از اون زندگی تکراریه، از دانشگاه به خونه، روی مبل و کتاب خوندن یا کامپیوتر و علافی In need of a change, something different باز خوبه که فستیوال فیلم شروع میشه شنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٧
تو اینجایی، در کنار کسانی که بیش از همه دوستشان داری کسانی که در یک حلقه ی منفی یکدیگر را آزار می دهند، علیرغم علاقه ای که به هم دارند، و پس از مدتی تو نیز به درون این روابط کشیده می شوی، با اینکه می دانی نباید، که این فرصتی که برای با هم بودن دارید کوتاه است دلت می خواهد بمانی، دلت می خواهد بروی، فاصله بگیری و دوباره فرصتی برای تأمل کردن داشته باشی، و احساس گناه این حس شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦
مشکل می دونی چیه این که تو داری تغییر می کنی و من با تو تغییر نمی کنم روندمون هماهنگ نیست بعد اتفاق می افته یه جورحس غریبه شدن، دور شدن می دونم که با تو نباید، که قرار این نیست و من که کوچکترین جزئیات روزمرگیتو می پرسم و دورو برم بازسازیشون می کنم و با تمام وجود سعی می کنم حس کنم که ارتباط برقرار کنم بدجوری حس درموندگیه عمدی بودن این تلاش جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦
آزار دهندست لحظه هایی که جرقه هایی از گذشته به یادت میاد هرچقدر می خوای فراموش کنی و یک لحظه ضعف کافیه که مجبور بشی یک روز گریه کنی و این زنده شدن یک حس قدیمی چقدر شفافه آدم بدون هیچ اثری از گرد و خاک زمانی که گذشته به همون قدرت احساسش می کنه و آزار دهندست وقتی گناهانت به یادت میان و بار این چیزها روز به روز سنگین تر میشه چهارشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٦
BDay
It was a wonderful night my 23rd birthday جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦
از خواندن اون نوشته ها روی زمینه ی تیره اون چیزی رو که باید حس نکردم و این هیچ خوشایند نیست پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦
موضوع اینه که دیگه خسته شدم از اینکه باید عادت کنم به نبودن آدما که باید مدام فکر کنم که از بودن باهاشون باید نهایت استفاده رو بکنم چون به زودی روزی میاد که دیگه نخواهند بود و باید به روی خودت نیاری جاهای خالی تک تکشونو که می دونی حتی قدیمی ترینشونم پر نشده هنوز
و خالی بودن جای تو بزرگه، زیاده که حتی فکرپرکردنشم مسخرم می کنه احساس می کنم در اطرافم داره پخش میشه و من این وسط موندم بین وسایلی که مال توئه بین تمام جاهایی که با هم رفتیم بین تمام کارایی که با هم کردیم و حتی یک لحظه فراموشی نیست از تمام خاطرات و صداهایی که معلقند توی ذهنم توی فضا و از همه جا منعکس میشن سهشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦
چقدرغیرمنصفانه و عادیه که آدم از دیگران اون چیزی رو انتظار داره که خودش بهشون نمیده و خنده داره که عدم برآورده شدن توقعت ناراحتت هم می کنه جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦
دیگه وقتشه که به طرز معجزه آسایی چند تا اتفاق خوب تو زندگیم بیفته فکر هم نمی کنم اینجا نه و یه جای دیگه فرقی بکنه اساساً وقتای طولانی و خالیی که کش میاد مدام و انگیزه ای که سطحش بدجوری افت کرده فکر کنم وقتشه بچه دار شم!!!!!!!!! دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦
وقتی دلت می خواد گریه کنی وقتی باید اما نمی تونی حس بدیه یه چیزی نیمه کاره می مونه حل نمی شه خسته شدم از حرف های تکراریم بیست و دو سالگی خیلی زوده برای تکراری شدن! باید بفهمم که چطور دیگران با زندگیشون به صلح رسیدن شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥
بازم یه احساس عجیب خواستنه برای تجربه ی یه سری مکان ها، چیزها، حس ها و به شدت آشناست خیلی خوب یادمه آخرین باری که این احساسو داشتم انگار دارم خودمو در یه دوره های زمانی تکرار می کنم! و می دونم که این فقط دورنماست که جذب کنندست [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
