تو را می ديدم

تو را جستجو می کردم انگار

تو را که شايد فقط پاسخ می دادی

تو که از پايان راه بازگشتی

لحظه ای که ترسيدی برای از دست دادن داشته هايت

و من بارها و بارها از خود پرسيدم

آخرچرا؟

و مدتها تو را به ترسو بودن متهم کردم

به ضعيف بودن

و اکنون تو را می بينم

بدون آنکه عبورت موجی در فضای اطرافم ايجاد کند

تو را می بينم و گذشته ها غريبند و دور از باور

و اکنون می فهمم که اينگونه بهتر بود

ميدانم که من چيزهايی را از تو می گرفتم

از بين می بردم

بدون آنکه چيزی به جا گذارم

بدون آنکه بمانم

اکنون می فهمم تو گامی بودی برای بزرگتر شدن من

/ 0 نظر / 4 بازدید