الآن داشتم رد می شدم، ديدم در بالکن بازه. خيلی هوس کردم شب توی بالکن بخوابم. ياد اون زمانی افتادم که به خاطر حيوونا مجبور بودم روی درخت ها بخوابم. بعد از اون بالا با احساس امنيت به پايين نگاه می کردم و خوشحال بودم از اينکه اونا نمی تونن از درخت بالا بيان. اما وای به حال وقتی که من توی خواب از اون بالا می افتادم پايين يا يکی از اونا استثنائاً بلد بود از درخت بالا بياد. همينجوری دو سه بار تا دم مرگ رفتم. 

/ 1 نظر / 14 بازدید
samik

وبلاگ جالبی داری... بازم ميام...