امروز توی یک ساعت خلوت نشسته بودم توی یکی از شلوغ ترین جاهای دانشگاه

و توی یک ساعتی که اونجا بودم حتی یک صورت آشنا ندیدم

اما آدمایی دیدم که از بعضی از لباساشون خوشم اومد!

داشتم لحظه های اکستریم زندگیم رو مرور می کردم

و حتی از تلخ ترینهاشون هم راضی بودم

اگه قرار بود از اول شروع کنم، بازهم همین کارها رو می کردم

 

یکی از مشکلاتم اینه که نمی تونم اونجوری که می خوام بنویسم

کلمات درست جور نمیشه

و آخرش وقتی برمی گردم و می خونمشون درست نیستند، اصلاً

 

یکی دیگه اش هم اینه که هرروز صبح که از خواب بیدار می شم باید با تمام قدرتم به یه چیزی برای امیدوار بودن فکر کنم

بعضی وقت ها دیگه مغزم کار نمی کنه

خیلی سخته تکرار هر روزه ی این کار

 

یکی دیگه اش هم اینه که تحمل دیدن این همه آدم خوشحال رو ندارم

دلم نمی خواد مثل اونا باشم

دلم نمی خواد اونا مثل من باشن

فقط عصبانیم می کنن 

/ 1 نظر / 3 بازدید

شما اشتباه فکر می کنی.